ازدواج از روی احساس

منتشرشده توسط admin در تاریخ

ازدواج از روی احساس

 

ازدواجهای صرفا احساساتی، آسیب پذیری بیشتری نسبت به سایر ازدواج ها دارند. هر ازدواجی معیارهایی دارد که این معیارها را در جای جای کتاب، شرح داده ام. در اینجا به دو نمونه ازدواجی که صرفا از روی احساس صورت گرفته اند و نتایج ناخوشایندی به بار آورده اند و خودم مستقیما در جریان آنها قرار گرفته ام می پردازم.

برای مشاوره ازدواج همین حالا اقدام کنید که فردا دیر است

 

دختر خانمی ۲۸ ساله، از خانواده ای مرفه و تحصیل کرده، با اعتقاداتی متفاوت و تحصیلات لیسانس، سر راه جوانی ۲۵ ساله، دیپلمه کارمند یک شرکت خصوصی قرار می گیرد و یکی دو سال از این آشنایی

دارد.

زن جوان تعریف می کرد: «با این که خانواده او و خانواده من با ان ازدواج مخالف بودند، نمی دانم چرا هروقت به یاد قیافه محجوب و سر به

زیر این جوان که اکنون شوهر من است می افتادم، اراده ام سست می شد و برای ازدواج با او، یک تنه نقشه می کشیدم و قصد داشتم تمام موانع را پیش پایم بردارم.

 

شوهرم همیشه می گفت: «درست می شود؛ غصه نخور! من بالاخره پولدار می شوم؛ من بالاخره ادامه تحصیل خواهم داد تا پدر و مادرت راضی شوند». این حرف های شوهرم مرا بیشتر ترغیب می کرد؛ به نحوی که ایرادهای خانواده ام را ناچیز می شمردم و آنها را بهانه هایی برای ازدواج نکردن خودم می پنداشتم. بالاخره همه راه ها را خودم به تنهایی رفتم و ظاهرا همه موانع را از پیش پا برداشتم! حتی وقتی که دوستانم به من می گفتند که تو از شوهرت بزرگتری و این مشکل بعدها باعث دردسرت می شود، حاضر نبودم آن را بپذیرم، بالاخره با او ازدواج کردم.

دعوای خانوادگی

پس از ازدواج که با کلی مخالفت و دردسر همراه بود ، فکر می کردم به بالاترین موفقیت رسیده ام؛ زیرا در آن روزها، فقط طالب موفقیت در این کار بودم و تصورم این بود که شکست در این کار یک نوع شکست واقعی است؛

 

در حالی که این شکست برای من عین موفقیت بود! ولی من آن روزها کور شده بودم، فقط دنبال احساسم می رفتم؛ دنبال نگاه نجیبانه محمود بودم! من آن موقع فكر می کردم که محمود درست می گوید؛ می خواهد، ولی نمی تواند؛ یعنی فرصت می خواهد. سعی کردم به او فرصت بدهم؛ ولی افسوس که محمود، فقط خوب حرف می زد؛ یا اینکه اصلا حرف نمی زد و سکوت می کرد، و همین کم حرف هایش بیشتر مرا جذب او کرده بود.

 

پس از ازدواج، محمود نه تنها هیچ کار تازه ای نکرد، بلکه کارش را هم از دست داد. چند ماهی از پس اندازم مخارج خانه را دادم؛ تا این که دیر آمدن های او به خانه، شروع شد. حرکات مشکوک و غیبت های ناگهانی او مرا بیشتر به تردید انداخت. با او صحبت کردم؛ داد و قال راه انداختم؛ قهر کردم و دوباره برگشتم؛ به او

بارها با او حرف زدم؛ ولی هیچ فایده ای نداشت. حالا من و یک شوهر معتاد؛ شوهری که تازه از زندان برگشته و حتی زندان هم

یه است باعث ترک اعتیادش بشود؛ شوهری بیکار، کم حرف و است که نگاه ملتمسانه اش تا مغز استخوانم اثر می کند!! او هیچ نمیگوید؛

دعوا خانوادگی

فحشی، نه خشونتی، نه قهری و نه رفتار بدی؛ آنچه که دارد، سکوت است و سکوت؛ و این سکوت کشنده طاقتم را طاق کرده است! از دست خودم عصبانی هستم که چرا فقط از روی احساس، با او ازدواج کرده ام، و عصبانی ترم که چرا از روی ترحم قادر نیستم با او متارکه کنم! اعصابم بکلی خراب شده و در مرز افسردگی قرار گرفته ام. نمی دانم چکار باید بکنم؛ ترا به خدا کمکم کنید؛ کمک کنید تا بتوانم تصمیمی عاقلانه بگیرم»! این ها را گفت و دیگر گریه امانش نداد!

تمام اینها درددل زن جوانی بود که از روی احساس مطلق، با مردی متفاوت با خود، ازدواج کرده است. او در این تصور بود که عشق میان آن دو، که امروز ثابت شده هوسی بیش نبود، قادر است تا پایه های یک زندگی مستحکم و استوار را بنیان گذارد! اما حالا بشنوید داستان بیژن و منیژه را، که بی شباهت به داستان منظوم و حماسی «بیژن و منیژه» در شاهنامه فردوسی نیست؟

 

دسته‌ها: ازدواج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *